خرید بک لینک
پامو که از خونه گذاشتم بیرون با خودم فکر کردم من همه چی این شهرو میتونم بسازم، این سنگفرشهای دم خونهها که کاری نداره. حتما یه سیمان توی یه سطل گنده داشته باشی با قطعات سنگ حل میشه. آسفالتم که بوش اذیت میکنه ولی شدنیه. در مورد گل و گیاهها هم که من خودم استادم. من بهتر از کسی که این گلهارو کاشته میدونم بنفشههای نارنجی کنار کدوم رنگ سبز قشنگه، وقتی صدای یه ماشین پیچید تو گوشم دیدم واقعا این کار من نیست. حالا حتا دقیقا یادم نمیاد این آبان میشه چندمین سال که گواهینامه رانندگیمو گرفتم. شاید سال نود و پنج بود و من دومین امتحان شهری رو داشتم میدادم، خودکار قرمز افسر کار نمیکرد تا روی برگههای کسایی که سوار شدن تا نوبتی رد بشن خطوط قرمز بذاره. من ولی داشتم میرفتم دانشگاه بعد از امتحان. خب بالاخره اگر جامدادی من یه خودکار قرمز توش نباشه به چه درد میخوره پس؟ خودکار قرمزو بهش دادم. وقتی نوبت به رانندگی من رسید، تنها چیزی که یادم میاد دوتا ترمز وحشتناکه که خودمم به وجد اورده بود. بعد ازم خواست با یه دیویست و شیش که سر و تهش برعکس پراید سفید ما بود پارک دوبل بکنم. الان که اصلا ولی اونموقع حتما یادم اومده بود خانم حاصلمهری چی بهم گفته. کی باید فرمونو بشکونم و از توی مثلث کوچک پنجرهی عقب کجارو نگاه کنم. همه چیز تو کسری از دقیقه گذشت و من فقط باریکلا رو یادمه که هنوز نمیدونم دلیل اصلیش پارک دوبلم بود یا خودکار قرمز. وقتی گواهینامم رسید دم خونه فک نمیکردم بندازمش توی یه کیف گوشهی خونه ولی وقتی چند هفته بعدش رفتم خرید وسایل شیرینی پزی و موقع برگشتن تو خونه نصف در جلو به بعد ماشینو کشوندم به در حیاط مطمئن شدم که این کار هیچ جوره تو علایق من

برچسب: نویسنده: مهتاب اسماعیلی تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 21:32

صفحه بندی